تبليغاتX
مهندس بانو

مهندس بانو

غم این خفته ی چند
خواب در چشم ترم میشکند..
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 21:32  توسط لادن  | 

این فکرای لعنتی آدمُ میکشه

از صبح تا همین لحظه نشستم زل زدم به لپ تاپم!کلی حرف واسه گفتن دارم,اما دستم به نوشتن نمیره,کلمه نمیاد,نمیدونم چی باید بگم,نمیدونم از کجا باید شروع کنم.
کاش مامانم بود!یعنی کنارم بود,تلفنی نمیشه!باید مینشست کنارم,گاهی زل میزدم تو چشاش,واسش تعریف میکردم,میگفت درمونم چیه,راهنماییم میکرد!

نه من آدمش نیستم!

به خودم میگم لامصب اینقد فکر نکن,اینقد خودتو جر نده!مگه میخوای فلان غولُ بشکنی,تصمیم بگیر!تمومش کن!یا بنال و حرف بزن یا خفه شو و دیگه بهش فکر هم نکن!

من همیشه تصمیم گیری واسم سخت بوده!خیلی!
هنوز هم دارم فکر میکنم,سر درد گرفتم...لامصبِ نکبتِ بیشورِ عوضی!

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 23:56  توسط لادن  | 

بعد از این از تو دگر هیچ نخواهم

بر تو چون ساحل آغوش گشودم
در دلم بود که دلدار تو باشم
"وای بر من که ندانستم از اول"
"روزی آید که دل آزار تو باشم"

بعد از این از تو دگر هیچ نخواهم
نه درودی,نه پیامی,نه نشانی
ره خود گیرم و ره بر تو گشایم
ز آنکه دیگر تو نه آنی,تو نه آنی



"فروغ"

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 14:2  توسط لادن  | 

در هفته ای که گذشت

در هفته ای که گذشت!دچار افسردگی شدیدی شدم!افتضاح...!

خیلی خیلی شدید!

از همون لحظه هایی که آدم میخواد دستاشُ حلقه کنه دور گردنش خفه بشه!راحت بشه!

از همون لحظه هایی که میخوای سر به تن هیشکی نباشه!
همون لحظه هایی که اعتماد به نفست به صفر رسیده!

 همون لحظه هایی که فکرت کار نمیکنه! 

همون لحظه هایی که فکر میکنی دیدِ همه نسبت بهت عوض شده!
همون لحظه هایی که فقط روزارو میگذرونی که بگذرن!
...
روحیه ی افتضاح!افتضاح!افتضاح!افتضاح!...

کاش میتونستم یه روانپزشک برای خودم استخدام کنم.
اصلا کاش داشتن پزشک خانوادگی اجباری بود.
بیچاره پزشک من!بیچاره!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 17:4  توسط لادن  | 

ترس از آینده

زنگ زدن قسم و قرعان خوردن که برین حم عاسه کنین!تو را به جان فلانی تو را به جان بهمانی!میگیم آخه چرا؟!به چه دلیلی ؟آخه برای چه هدفی؟آخه...؟!میگن تلفنی نمیشه بگیم شما برین بعدا رودر رو میگیم!

پدر و مادرن دیگه!قسم دادن!آدم نمیتونه به دروغ بگه چشم!

من که هیچ!اما آقای برادر ممکنه کارش گیر کنه یه روزی!مثلا بگن بده ببینم اون شناسنامتُ!حم عاسه نکردی؟!!!


با خودمون کلنجار رفتیم!که به دروغ میگیم رفتیم!نمیشه!نمیشه !میفهمن , اونوقت آدم شرمش میاد تو چشاشون نیگا کنه!
لباس پوشیدیم!آسه آسه راه میریم تا به اولین مکان اخذ برسیم!جنگ درونیِ لعنتی!
میریم داخل!از دیدن این همه جمعیت شکه میشیم!
من توفیق اینکه شرکت کنم رو نداشتم!چون شناسنامم تهران نبود!
اما برادرم به حمدالله توفیق پیدا کرد!
یه سری صندلی چیده بودن اونجا ,نشستم!نگاه میکردم جمعیت رو!کناریم پلیس بود با کلاشینکفش که هر از چندی نما نماش میکرد!7-8 نفر هم سر پا مراقب بودن!اینقدر فضای بدی بود,اینقدر بد نگاه کردن!که خودم به خودم شک کرده بودم!ایناش به کنار,ترس اینکه این وسط بمبی خمپاره ای چیزی نترکه هم وحشت عجیبی ایجاد کرده بود!
خلاصه اینکه آقای برادر اسم چندتارو به صورت 10 20 30 40 یادداشت کرد و در صندوق انداخت و اومدیم بیرون!

کلاشینکف به دست های دم در قبول باشه گفتن!با روی گشاده و مهربان!:|
هیچی میخواستم بگم یه سری افرادِ این تیپی هم پیدا میشه واسه شرکت در حم عاسه!
ترس از آینده به چه کارا وادار نمیکنه آدمُ:|
بعدش 2 ساعتی خیابونارو گز کردیم!بستنی زعفرونی خوردیم!برگشتیم خونه!همین.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 16:56  توسط لادن  | 

فرند؟آنفرند؟

یه سری افراد هستن,یه بازه ای میان اددت میکنن,خوب که پروفایلتُ زیر و رو کردن,کل زندگیتُ خوردن,میرن آنفرند میکنن!هم اونایی که میشناسیشون هم اونایی که نمیشناسیشون!
اصلا طرف فامیلته ها!بعد تو مدرسه ات هم بوده ,وقتی میدیدت روشُ میکرده اونور یا خیلی هنر میکرده زل میزده تو چشات!بعد اومده ریکوئست داده بعدِ یه مدت هم آنفرند!
کم نیستن ازین آدمای خُلُ چِل!
دوست داشتم وقتی چشمم تو چششون افتاد,بگم اِخ تُف!همین!البته همچین کاری نمیکنما!یعنی اصلا کاری نمیکنم,ولی خوب دیگه.
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 14:11  توسط لادن  | 

آهسته می نالم

شبان آهسته می نالم,مگر دردم نهان ماند
به گوش هر که در عالم رسید,آواز پنهانم
سعدی

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت 23:9  توسط لادن  | 

بچه

ها؟میخوای ازدواج کنی که 4 سوا دیگه چند تا تخم و ترّه از خودت جا بزاری که وقت پیری ,موقع بدبختی و سر سختی و بیچارگی و مرض و کوفت دستتُ نگیرن!؟دستاشونُ بزارن زیر چونشونُ زل بزنن ببینن کی تموم میکنی و بعد مثل لاش خورا بیان حمله کنن دارُ ندارتُ ببرن! ؟
 
دیدم که میگم!دیدم که طرف 6 تا بچه داره ولی شوهر خواهرش تو این شرایط داره کمکش میکنه!دیدم!

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت 23:3  توسط لادن  | 

خبری آمد,خبری در راه است.

آقا یه خبریه!
اولین خواستگار ما به صورت رسمی زنگ زده اجازه بگیره بیاد خواستگاری:دی
البته مامانم همچین با شغل آق داماد حال نکرده گفته نخیر!به همین سادگی!
آخه مادر من!تو این عصر بی شوهری...والا به قر  عا   ن!:دی


بابام اومده تهران,البته نه تنهایی,بلکه با دایی و زن داییم,داییم مشکلِ قلبی داره اومده که روز یکشنبه آنژیو بکنه.
مامانم هم تنها تو ولایت مونده.
بابام با مامانم تلفنی صحبت کرده بود,بعد بهش قضیه رو گفته بود , بعدش بابامم اومد به من گفت مامانت میگه اینجوری!و من؟عکس العمل من؟:|

خوب اینجوری بوده که 5شنبه صبح مادرِ آق داماد زنگ میزنه خونه ما و میگه منزل فلانیِ؟دختر شمارو به ما معرفی کردن میخوایم وقت بگیریم بیایم خواستگاری!مامانم میگه شما؟میگه اینشالا اگه اجازه بدین با هم آشنا میشیم ,و در واقع خودشو معرفی نمیکنه:|
دخترتون فوق دیپلمِ دیگه؟
مامانم میگه نخیر,مشغول درسه و داره لیسانس میگیره!
-پسر شما چی؟چه کاره ان؟
-فوق لیسانس الکترونیک داره...فعلا هم پیش برادرش تو گل فروشی کار میکنه!!
-مامانم میگه ایشالا که خوشبخت بشه پسرتون!
و به همین راحتی مکالمه تموم میشه:دی
آخه اصن یکی نیس بگه عزیز دل برادر,شما که فوق داری ,آخه خاک تو سرت بکنن!میخوای دخترِ فوق دیپلمی بگیری؟!!؟!احمق!
بعد یه چی دیگه اینکه آخه شاسکول!آخه مهندس!آخه پسرم! خر مغزتُ خورده میخوای زن بگیری؟
آخه با شغل گل فروشی اونم نه دائم!اونم شغلِ فعلنی میخوای زن بگیری؟
آخه!

آخه؟

سوالی که از مامانم پرسیدم این بود که :صدای مامانش جوون بود؟نمیدونم این چه سوالی بود من پرسیدم آخه؟خو لابد دوس دارم مامانِ پسره جوون باشه دیگه!نه نه!یه موقع فکر نکنی من با مادر شوهرم لج میشم ها!نه!میگیرمش رو تخم چشام!باید جوون باشه!

یه چی دیگم اینکه اولا خاک تو سر اونی که معرفی کرده!
بعدم شانسِ مارو باش تو رو خدا!همه رو برق میگیره مارو...!

شاکیم؟نه اصلا!ابدا!والا!

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت 21:58  توسط لادن  | 

×از وقتی که دندونای عقلم درومدن,خوردنِ ناخونام واسم سخت شده!

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1390ساعت 18:21  توسط لادن  | 

کشف کردم

من واقعا نمیفهمم که چرا ملت ما اینقد علاقه دارن به رنگای تیره و به خصوص سیاه!
اصن چرا خانوما چادرای رنگی یا مثلا گل گلی نمیپوشن؟هان؟
لابد به خاطر اینکه آدمای بیپی هستن که اصلا حال و حوصله شستن لباساشون رو ندارن!سیاه هم که رنگیه که اصلا معلوم نمیشه چند دهه س که نشستنش,فوقش بو هم که بکنه یه عطر و عبیری میزنن دُرُس میشه.
 کشف کردم!اصلا پدر کشتگی با سوئیشرت سفید من دارن!هی آخر هفته دو لیتر وایتکس بریزم بشورمش تا چرک و چغیل لباسای مردم ازش پاک بشه!
اصن یه مدته نسبت به آدمای لباس مشکی به خصوص خانومای چادر مشکی حساس شدم!خیلی هم شدید!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 15:17  توسط لادن  | 

دوباره غذام سوخت

وقتی از دانشگاه برمیگردم بوی پلو همراه با زعفرون و لابد یه خورشت خوشمزه ای چیزی همیشه توی ساختمون پیچیده!آدم حالی به حالی میشه!نیس که ما هم طبقه ی آخریم!همشون یکجا میان بالا پشت در خونه جمع میشن!اصلا یه جنگ روانی بین روده بزرگه و کوچیکه پیش میارن!

داشتم فکر میکردم بوی لوبیا های سوخته ی من چه بلایی سر بقیه ی همسایه ها میاره!اصلا احساسش میکنن؟چی فکر میکنن پیش خودشون؟هیچی!

دوباره لوبیا هام سوختن!سوختن و بوی وانفسا و خوردن اونا از روی گرسنگی به کنار!شستن ظرف سوخته و گاز کثیف هم به کنار!والا!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 14:33  توسط لادن  | 

حیف بود

از فرنگ واسمون شکلات آب شنگول دار آورده بودن,برامون که نه!بلکه بیشتر برای آقای پدر!
نمیشه ازشون گذشت!همون اول کار تقسیمشون کردیم,دونه به دونه!
این تقسیم بین من و پدرمِ ,پر رو شدم دیگه!
گذاشتمشون برای روز مبادا!باز میکنم میخورم,احساس خوبی به آدم میده!دوستشون دارم!

 

باری امروز رفتم سراغشون!اکثرا پریدن!میفهمی که؟پیریدن!
آه از نهادم بلند شد!

حیف بود !

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 14:25  توسط لادن  | 

زودتر تعطیلش کنین!

این هیئت دولت نمیتونست امروز تعیین کنه 4شنبه 5شنبه تعطیله یا نه؟!هیچ پیش خودشون فکر نمیکنن شاید ملت بخوان برنامه ای داشته باشن؟!یعنی من باید تا فردا صبر کنم؟لعنت!

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 13:50  توسط لادن  | 

بدم میاد از لحظاتی که میرسم به این نتیجه که:

"اونم یکی مثل بقیه!"

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 23:20  توسط لادن  | 

:|

وقتی تعداد اس ام اس ها ش,اس ام اس هاشون زیاد میشه,مو به بدنم سیخ میشه!
باید بفهمم که میخوان روی سرم خراب بشن,یا اینکه یه کاری دارن با آدم!
فک و فامیله داریم؟!نه!واقعا؟!:|

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 23:36  توسط لادن  | 

دیدم که میگم!

عجب دوره زمونه ای شده!دیگه به صورت رسمی دخترا از پسرا خواستگاری میکنن!امید داریم که همش از روی علاقه باشه و نه به خاطر شرایط طرف!
دیدم که میگم!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 20:12  توسط لادن  | 

سعادت آباد

از همین شب های سرد پاییزیست!باز هم رسیده ایم به هم!دیوانه بازی هایمان گل کرده!باز هم اِشکم پرستی میکنیم!میریم سینما آزادی!تا به حال نرفته بودیم این سینما!مثل ندید بدید ها هی نگاه میکنیم!هی از این طبقه به اون طبقه بالا پایین میکنیم,تهران زیر پامون ِ,زل میزنیم,لذت داره واقعا!سمبوسه میخریم!پشت بندش چیپس میزنیم!قبلش هم هایدا خوردیم!زیر بارون با این قد و قواره های دیلاقی زیر چتر گل گلیه من راه میریم!
باز هم مونده تا فیلم شروع بشه!باری از بیرون سینما(برای اینکه زیاد هم ضرر نکرده باشیم)پفک و بستنی هویج میخریم!توی اون سرما که ملت همه دارن یخ میزنن بستنی هارو لیس میزنیم,میریم سمت سینما!ملت همه با چشم های دراومده از تعجب زل میزنن!باورشان نیمشه لابد!بعد سرشون رو میندازن پایین!که لابد خدا شفاشون بده!

مینشینیم روی صندلی هامون!فیلم خوبیست,اواسطش آقای برادر پفکش رو باز میکنه,هی خِرچ خِرچ میکنه!
من هم خسته ,بعد از 8 ساعت دانشگاه,سرم رو میزارم روی صندلی ,جاهای خنده دارش هی میخندم!
فیلم خوبی بود این سعادت آباد!

کشف کرده ام که انگار واقعا ,ما محکومیم به عشق و حال.


"نفس کشیدن سخته

تو رو ندیدن سخته

تو پیچ و تاب عاشقی

 به تو رسیدن سخته

منو به غمام سپردی

همه آرزومو بردی

همه جا اسمتو بردم
یه بار اسممو نبردی
...
"


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 13:42  توسط لادن  | 

ما هم لرزیدیم

من از همون طفولیت عادت کردم که روی اشکمِ مبارک بخوابم!کل فک و فامیل و ایل و تبار هم میدونن!همیشه هم به روم آوردنش,شاید هم توی دلشون قاه قاه میخندن!آخه مثل آدم  که روی شکمم نمخوابم!شبیه فوک یا پنگوئنی که یه دل سیر خورده و میخواد بره به خواب زمستونی,پهن میشم روی زمین,اصن یه وضی!
 این ها رو گفتم که ملموس باشه شرایط!
باری ,دیروز مثل پنگوئن پهن زمین شده بودم ,روی بالشتم!جزواتم رو پخش کرده بودم روی زمین و شبکه ی ام بی سی هم  طبق معمول فیلمش رو پخش میکرد! که یه دفعه زمین و زمان لرزید!خدا گواه است که گفتم تمام شد!مثل مرغ پر کنده بال بال میزدم!این ور برو اون ور برو!خاطرات زلزله ی ولایتم ,همه اش آمد جلوی چشمام!میگفتم آخه 3 طبقه رو چطور برم پایین!اون هم با این سر و قیافه!اومدم درو باز کنم برم بیرون که تموم شد!
 گفتیم بلا از سر گذشت!عجب زلزله ای بود!تا اینکه  5 ساعت بعدش در فس بوق خواندیم ملت لرزیده اند!
باری تازه فهمیدم جریان چه بوده!
 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 13:21  توسط لادن  | 

اولین برف پاییزی

غریبه چترش را در اولین روز برفیِه این پاییز کوفتی با من تقسیم کرد!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 13:3  توسط لادن  |